تاریخ انتشار: یکشنبه 18 اکتبر 2015 | 12:46 ب.ظ
آتش خشم – داستانی از یک مرد ایلیاتی
آتش خشم – داستانی از یک مرد ایلیاتی سلام مرودشت آماده منتشر کردن مطالب و آثار فرهنگی هنری وخبری شماست در زیر داستان کوتاهی از بیژن شیروانی را می خوانیم که با زبان اصیل ایل باسری (باصری) نگارش شده است آتش خشم دم دمای صبح بود و هنوز آفتاب نزده بود که به صحرا رفتم تا گندمهای خوشه طلایی را آبیاری کنم. ساعتی […]

سلام مرودشت آماده منتشر کردن مطالب و آثار فرهنگی هنری وخبری شماست در زیر داستان کوتاهی از بیژن شیروانی را می خوانیم که با زبان اصیل ایل باسری (باصری) نگارش شده است

photo_2015-10-18_09-01-11
🌷 آتش خشم 🌷
دم دمای صبح بود و هنوز آفتاب نزده بود که به صحرا رفتم تا گندمهای خوشه طلایی را آبیاری کنم.
ساعتی گذشت و سرگرم آبیاری بودم که صدای سازی از دور دست توجهم را به خود جلب کرد.
آری ، این صدا ، صدای آواز سحرناز بود.
معلوم بود که در یکی از روستاهای اطراف عروسی ای برپا شده است.
سرتاپای وجودم را شادی غیرقابل وصفی فراگرفت. در این فکر بودم که هرچه زودتر آبیاری زمین را تمام کنم تا برای (( ترکه بازی )) به عروسی بروم.
تند تند مشغول کار شدم اما تمام هوش و حواسمجای دیگری بود. بله ، همش صحنه های عروسی ، میدان ترکه بازی ، صدای ساز و نقاره در جلوی چشمانم رژه می رفتند. مدتی بود که در عروسی های روستایمان بازی می کردم و تقریباً برای خود اسم و رسمی پیدا کرده بودم.
اصول و قاعده ترکه بازی را نزد عمویم آموخته بودم.
بعد از عمویم ” امیر ” که ترکه باز قهاری بود، منم خوب بازی میکردم و از اینکه در میدان بازی حرفی برای گفتن داشتم بخود می بالیدم و غرور جوانی نیز از سوی دیگر وجودم را پر کرده بود.
دوست داشتم مثل عمویم باشم که بواسطه ترکه هایی که نثار پای حریفان می کرد پیش خان قرب و منزلتی داشت.
ایرج خان و برادرش هادی خان هر جا که برای عروسی دعوت می شدند عمویم را خود می بردند تا ترکه بازی کند.
منم مدتی بود که برای بازی ، علاوه بر روستای خودمان به روستاهای اطراف نیز می رفتم.
🌺🌺🌺🌺🌺
خلاصه کار آبیاری تا عصر طول کشید
بیل را در پایین زمین درخاک فرو کرده و سوار دوچرخه ای شدم که چند وقت پیش دوره گردی بنام ” ابرام ” آنرا از شهر برایم آورده بود.
پا در رکاب چرخ و گوش به صدای سازی
که باد با خود می آورد به سوی عروسی رهسپار شدم.
بالاخره پس از طی مسافتی محل عروسی را پیدا کردم. عروسی در روستای دولت آباد بود و داماد جعفر پسر سهراب بود.
نزدیک عروسی که رسیدم از دوچرخه پیاده شدم و دوچرخه را نزدیک دیواری که استاد ” بارون “نوازنده چیره دست منطقه به آن تکیه داده بود و با شور و هیجان خاصی ساز میزد ، روی جک گذاشتم
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
و این داستان ادامه دارد…………..
با سپاس بیژن شیروانی

🌷 آتش خشم 🌷
قسمت دوم

تمام مردم دور تا دور میدان ترکه بازی حلقه زده بودند.
با هر قدمی که بر می داشتم و به میدان نزدیک می شدم هیجان درونیم به اندامهای بیرونی بدنم سرایت میکرد و ناخودآگاه با هر ضربه ی نقاره پاهایم شروع به رقص میکردند.
درهمین شور و حال بودم که خودم را در صف حلقه ی اطراف میدان دیدم . اما هیچکسی در میدان بازی نبود بجز یک جوان لاغر اندام که تک و تنها در وسط حلقه مردم ایستاده بود در حالی که پایه در یک دستش و ترکه در دست دیگرش بود.
از مردی که در کنارم ایستاده بود : پرسیدم چرا کسی بازی نمی کند؟
آن مرد در جوابم گفت این جوانی که در میدان ایستاده از ظهر تا حالا همه را زده و از میدان به در کرده است
دیگر کسی حاضر به بازی کردن با او نیست
از آنجایی که غرورداشتم و احساس میکردم دیگران بازیگر نبوده اند به میدان رفتم و دست دراز کردم تا پایه را بگیرم
نگاهی به من کردو با حالتی از روی ترحم گفت : ((بیا ، ترکه برای تو ))
ترکه را گرفتم و دور میدان شروع به رقص پا کردم و چنان ترکه را در هوا می چرخاندم که بدن هر جنبنده ای به لرزه می افتاد
ولی آن جوان که تقریباً همسن و سال خودم بود از جایش هیچ تکانی نمی خورد
پس از آنکه دور میدان چرخیدم و رقصیدم روبروی آن جوان که بعدها فهمیدم اسمش عماد است ایستادم
عماد خطی کشید و گفت : “من از اینجا تکان نمی خوردم و جفت می ایستم
منظورش جفت پا بود
گفتم باشه منم برای شما جفت می ایستم و تکان نمی خورم
ایستاده بود و من در حالی که ترکه را روی سر گذاشته بودم با صدای بلند هی کردم و با دست چپ زانوی راستش را هدف گرفتم و پس از چند بار هی هب کردن ترکه را رها کردم…….
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
این داستان ادامه دارد……….
با سپاس بیژن شیروانی

🌷 آتش خشم 🌷

قسمت سوم

ترکه را رها کردم
متاسفانه ترکه به میان پایه خورد و پایه به سبب ضربه ی شدیدی که به آن وارد شده بود از وسط دونیم شد ولی به بدن عماد اصابت نکرد.
فورا پایه ی جدیدی آوردند
عماد ترکه را برداشت و من پایه
دور میدان چرخی زدم و آمدم روبروی عماد همان جایی که قبلاً خط کشیده بود ایستادم و اماده دفاع از خود شدم
اما نمیدانم چرا وقتی به چشمان عماد نگاه کردم یادحرفی افتادم که آن مرد گفت :” همه را زده و از میدان به در کرده است.”
در همین فکرها بودم که ناگهان زیر قوزک پای چپم درد شدیدی احساس کردم.
دیگر هیچ صدایی نمی شنیدم.
به اطراف نگاه کردم . فقط می دیدم که دهان مردم باز و بسته می شود اما صدایی از آن خارج نمی شود.
به استاد بارون و شاگردش که نقاره میزد هم نگاه کردم فقط دستان نقاره چی بالا و پایین میشدولی صدای ساز و دهل بگوشم نمی رسید
بقول معروف گوشهایم کیپ گرفته بود
در یک لحظه بخود آمدم. تازه متوجه شدم چه بر سرم آمده است.
پایه را روی زمین پرت کردم و با دقت و از روی کنجکاوی به صورت عماد نگاه کردم و فورا محل عروسی را ترک کردم.
لنگ لنگان سوار دوچرخه شدم و از روستا دور شدم. با خود گفتم تا بدنم گرم و جونم داغه باید خودم را به خانه برسانم.
چشمتان روز بد نبینه هرچه بدنم سرد میشد درد پایم شدیدتر میشد
بالاخره با هر جان کندنی بود خودم را به خانه رساندم.
همسر و زن عمویم سریع مقداری داروی گیاهی از قبیل ” ریشه محک و قره محک و مورد و آذر چوب و …..” اماده کرده و روی پایم گذاشتند. قوزک پایم ورم کرد.
به همان نام و نشان ۳ روز تمام توی رختخواب افتادم.
پس از چند روز لنگ لنگان از جا برخاستم
و مقداری راه رفتم
خلاصه چند هفته ای گذشت تا کمی بهبودی پیدا کردم
در این مدت همه فکر و ذکرم پیش عماد بود و چوبی که خورده بودم
از یک طرف سرزنش های عمویم و از طرف دیگر غرور جریحه دار شده ام خواب و خوراک را از من ربوده بود
در پی راهی بودم که مرهم دل زخم خورده ام باشد
آتش انتقام در وجودم زبانه می کشید
کارم شده بود یافتن عماد
اانگار آب شده بود و رفته بود توی زمین
خلاصه یک سالی از ان ماجرا گذشت
تا اینکه………
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷

این داستان ادامه دارد….. ……

با سپاس بیژن شیروانی

🌷🌷🌷 آتش خشم 🌷🌷🌷

قسمت چهارم
یکسال از عمرم در جستجوی پیدا کردن عماد گذشت و دیگر از پیدا کردنش ناامید شده بودم. عماد برای کسی شناخته شده نبود.
توی این یکسال هرجا که عروسی و ساز و نقاره برپا بود من نیز یک پای ثابت عروسی ها بودم. همش در پی یافتن عماد بودم .
هرچه بیشتر می گشتم کمتر اثری از او پیدا می کردم.
نا امید شده بودم
دیگه سرگرم زندگی و کار و کشاورزی بودم.در آن سال با عمویم شریک شده و چند هکتاری گندم کاشته بودیم.
عصر یک روز بهاری که برای سرکشی گندمهای خوشه کرده به صحرا رفته و مشغول کار بودم از دور سیاهی یک انسان توجهم را بخود جلب کرد که داشت با عجله از طرف روستای قوام آباد به سوی من می آمد.
وقتی نزدیک شد غلامحسین نوکر خانه زاد ایرج خان را دیدم که محلی ها او را غلوم صدا میزدند
نفس زنان از من پرسید عموت کجاست؟
خان منو فرستاده پی امیر عموت
گفتم صبح زود رفته شهر
غلوم گفت : “معلوم هست کی بیادش”
گفتم :” فکر نکنم امشو بیاد. حالا چکارش داره خان ”
گفت : ” توی روستای قوام آباد عروسی هست و خان گفته بیام دنبال عموت امیر برای ترکه بازی ”
غلوم ازم خواست همراش برم .
آخه از خان می ترسید دست خالی بره
خلاصه قبول کردم همراش برم
سوار دوچرخه شدیم و به طرف روستا حرکت کردیم
توی راه غلوم برام تعریف کرد که عروسی پسر یکی از مالکان روستاست
تعدادی از خوانین منطقه از جمله ایرج خان و هادی خان و منوچهرخان و ….. حضور دارند در ضمن محمدخان ضرغامی نیز آنجاست
توی صحبتهایش گفت: “یک جوان غریبه هم از صبح تا حالا همه ی ترکه بازان منطقه را زده و از میدان به در کرده
دیگه کسی جرات بازی کردن با او را نداره
ایرج خان هم گفته بیام دنبال عموت امیر
شاید اون بتونه با این غریبه بازی کنه
بلکه آبروداری کنه
حالا موندم به خان چی بگم.
حرفای غلوم که به اینجا رسید دیگه نفهمیدم کجا هستم.
غلوم تعریف میکرد ولی تمام هوش و حواسم جای دیگه ای بود.
تو دلم گفتم نکنه خودش باشه.
میشه این جوان که غلوم داره تعریفش رو میکنه عماد باشه
🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷

این داستان ادامه دارد……….
با سپاس بیژن شیروانی

🌷🌷🌷 آتش خشم 🌷🌷🌷

قسمت پنجم

یکسال کدنبال عماد گشته بودم ولی او را نیافتم حالا احتمال داره که سر و کله عماد پیدا شده باشه.
یک دفعه غلوم با دستش به پهلوی من زد و گفت : ” چیه؟ حواست کجاست؟ ”
دارم از تو سوال میکنم چرا جواب نمیدی
گفتم : ها ؟ چیه ؟ ببخشید حواسم نبود
چی گفتی؟
غلوم گفت: ازت پرسیدم تو بازی میکنی؟
اگر بتونی قشنگ بازی کنی و او را بزنی
نونت تو روغنه خان حتماً انعام خوبی بهت میده.
آخه خیلی جلوی خوانین دیگه پز عموت را داده . از عموت تعریف کرده که چنین میکنه و چنان میکنه
گفتم خان تعریف عموم را کرده نه من
اگه دیدم شرایط جوره شاید بازی کنم
داشتم با غلوم تعریف میکردم ولی راستش را بخواهید اصلا نمی دونستم دارم چی میگم فکرم جای دیگه بود
پپیش خودم گفتم حالا اگه اون جوان عماد بود چکار کنم. چه جوری بازی کنم توی همین فکرا بودم که رسیدم به روستای محل عروسی.
نزدیکای عروسی از دوچرخه پیاده شدم.
غلوم دوان دوان رفت پیش خان و یه چیزایی بهش گفت
ساز و نقاره میزد و مردم حلقه زده دور میدان در یک طرف میدان هم چندین صندلی گذاشته بودند که خوانین و بزرگان آنجا روی صندلی نشسته بودند
ایرج خان از روی صندلی بلند شد و چندقدم به سمت من آمد. اولین باری بود که می دیدم خان به سمت افراد زیر دستش قدم برمی دارد.
فوراً جلو رفتم و سلام کردم.
خان گفت : ” حالا که عموت نیست تو میتونی بازی کنی یا نه؟ ”
مسئله ، مسئله آبروداریه
جوانکی بی ادب همه را زده و با غرور و تکبر به بزرگان مجلس نگاه میکنه.
آقای ضرغامی هم گفته یعنی توی عشایر یکی پیدا نمیشه که حساب این جوان رو بزاره کف دستش
گفتم خان حالا من میرم توی ” دو ”
( منظور از دو میدان بازی هست )

پناه بر خدا امیدوارم که روسفید از میدان بیام بیرون
خان گفت برو در پناه خدا ولی حواست باشه پای آبروی منم وسطه
آخه خیلی تعریف عموت را جلوی محمدخان کردم

🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷

این داستان ادامه دارد…….

با سپاس بیژن شیروانی

🌷🌷🌷آتش خشم🌷🌷🌷

قسمت هفتم

در حالی که بر سر دو راهی رفتن به میدان بازی و نرفتن گیر افتاده بودم یک بار دیگر به موضوع شان و منزلت نزد خان فکر کردم
موضوعی که بارها آرزوی رسیدن به آن را داشتم.
جایگاهی که امروزه عمویم نزد خان داشت مدتها بود که رویای من شده بود
مگر عمویم این جایگاه و مقام را چگونه بدست آورده بود؟
مگر نه این که با زدن یک ترکه به سیاه خان برده ای دل خان را شاد کرده بود که امروز خان با خوشحالی از عمویم تعریف میکرد.
خان با چنان ابهتی میگفت به عمو امیر ایمان دارد که هر انسانی دوست داشت جای او باشد.
بله یادم نمی رود ماجرای سیاه خان
ایل تازه کوچ بهاره ی خود را از سمت قشلاق ( گرمسیر ) به سوی مناطق سردسیری آغاز کرده بود و به منطقه کمین در اطراف سعادت اباد ( پاسارگاد ) رسیده بود که نورعلی بساط عروسی را برای پسرش بهادر جور کرد.
در عصر روز حنابندان مردی سیه چهره و قوی هیکل با سبیل های از بنا گوش در رفته که از اهالی منطقه برده در اطراف شیراز بود و او را سیاه خان برده ای صدا میزدند در میدان بازی جان همه را به لب رسانده بود.
عمویم امیر که چند وقتی بود پس از ازدواج ایل را رها کرده و ده نشین شده بودنیز در مراسم عروسی دعوت داشت.
از قضا ایرج خان هم دعوت عروسی بود
عمو امیر وقتی که دید سیاه خان همه را زده به میدان عروسی رفت و پایه را برداشت
زمانی که سیاه خان هی کرد عمو امیر با یک خیز و پرش بلند خود را به عقب کشید و به هوا بلند شد و بقول معروف رفت رو سر پایه و ترکه سیاه خان به هدر رفت
سپس نوبت عمو شد ترکه ای را که سیاه خان از روی عصبانیت به طرفی پرت کرده بود را برداشت
پس از چندبار هی هی و های های گفتن چنان چکی به سیاه خان زد که شلوارش از زیر زانو پاره شده و خون از پایش جاری شد.
سیاه خان در وسط میدان از حال رفت
سپس قدری آب به صورتش پاشیدند و شانه هایش را مشت و مال دادند تا به هوش آمد و مشخص شد قلم پایش شکسته است
از آن روز عمویم نور چشمی ایرج خان شد
خان رو کرد به عمویم و گفت این مرتیکه برده ای آمده توی منطقه ما و رجزخوانی هم میکند خوب بلایی سرش آوردی
همه این ماجرا عین فیلم از جلوی چشمانم رد میشد
آن روز سیاه خان بود و امروز عماد
عجب ماجرای مشابهی
امروز نیز این غریبه آمده توی منطقه و همه را زده و بقول خان رجزخوانی هم میکند
اما فرق ماجرای عمویم و من در این بود که عمویم سیاه خان را نمی شناخت و با خیال راحت روبرویش ایستاد و بازی کرد
اما ماجرای من جور دیگری است
من قبلاً یکبار با عماد بازی کرده و چوب بدی از او خورده بودم و الان که روبرویم بود ترس و وحشت عجیبی سر تا پایم را فرا گرفته بود نمی دانستم چه کنم
بر سر دو راهی رفتن و نرفتن به میدان گیر افتاده بودم….

🌷🌷🌷 🌷🌷🌷

این داستان ادامه دارد……..

با سپاس بیژن شیروانی

🌷🌷🌷آتش خشم🌷🌷🌷

قسمت ششم

درحالی که خان داشت در مورد اهمیت و شرایط موجود توضیح میداد یواش یواش نیز به سوی میدان بازی در حال قدم زدن بودیم و من سرا پا گوش به فرمان خان بودم که یکدفعه از لا به لای جمعیتی که دور میدان حلقه زده بودند چشمم به یک چهره آشنا افتاد.
اشنایی که خیلی مشتاق دیدارش بودم
چهره اش هیچ فرقی نکرده بود و همان رنگ و روی گذشته را داشت
خدای من چقدر از دیدارش شگفت زده شدم
آری خودش بود عماد
کسی که یکسال تمام دنبالش بودم
کمی دقیق تر نگاه کردم مبادا اشتباه دیده باشم
خودش بود
یکدفعه بدنم شروع به لرزیدن کرد
دستها و پاهایم لرزش عجیبی پیدا کرده بود
یکسال در به در دنبالش بودم اما حالا ازدیدنش ترس بر من غلبه کرده بود
در یکسال گذشته هزاران نقشه برایش کشیده بودم
بارها توی ذهنم صحنه روبرو شدن با او را تصور میکردم و هر بار که با او روبرو میشدم چنان او را با ترکه های چپ و راست و چک میزدم که دیگر توانایی راه رفتن نداشت
اما افسوس که اینها همش خیالی بیش نبود
الان که او را از نزدیک میدیدم چنان رعشه ای بر اندامم افتاده بود که هرگز فکرش را نمی کردم
لرزش بدن و دست و پایم از چشم خان دور نمانده بود
نگاهی به من کرد و با تعجب گفت چیه ؟ چت شده؟ چرا میلرزی ؟
گفتم خان این جوون یکسال پیش یک ترکه ای به من زده که ۳روز توی خانه خوابیدم
الان که دیدمش صحنه پارسال جلوی چشمم زنده شد
خان با ناراحتی گفت پس نمی خواد بری بازی کنی. ولش کن
میترسم بری و بازم چوب بخوری
دیگه نمی خام جلوی محمدخان یکبار دیگه زشت شویم
تعریف هر که را کردیم و امد بازی
چوب خورد و از میدان بیرون رفت
کاش امیر عموت اینجا بود
من به او ایمان دارم
یک لحظه به فکر فرو رفتم
با خودم گفتم مگه یکسال دنبال عماد نگشتی مگه نمی خواستی پیداش کنی
حالا که دیدیش چکارش داشتی
مخصوصا که امروز پای ایل و طایفه و آبروی بزرگان هم وسطه
ولی از طرف دیگه عماد و ترکه هاش و این که اگه بازم ترکه بخورم آبرویم جلوی همه بر باد خواهد رفت افکرم را مشغول کرده بود
بر سر دو راهی گیر افتاده بودم
اگر میزدم انتقام پارسال را میگرفتم و شان و منزلتی پیش خان پیدا میکردم
اگر ترکه میخوردم دیگه نمی توانستم سربلند کنم

🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷

این داستان ادامه دارد……

با سپاس بیژن شیروانی

🌷🌷🌷 آتش خشم 🌷🌷🌷

قسمت هشتم

در افکار دور و دراز خود فرو رفته بودم که یک دفعه صدای خان رشته ی افکارم را پاره کرد.
با دستپاچگی به خان نگاه کردم
ایرج خان گفت پسر حواست کجاس
با تو ام.
هول هولکی گفتم ببخشید خان
این پسره پاک حواسم رو پرت کرده
خان گفت نمی خواد بری توی دو (میدون بازی )
تصمیم خودم را گرفته بودم
رو به خان کرده و گفتم اگه اجازه بدید میخوام برم و با اون جوون بازی کنم
خان نگاه پرمعنایی به من کرد و گفت ولش کن تو از همین حالا ترسیدی
بازم چوب میخوری
با اصرار فراوانی بالاخره اجازه ورود به میدون بازی را گرفتم
خان گفت ببین چی میگم
بازی امروز تو با این پسره خیلی بیشتر از یک انتقام معمولی اهمیت داره
حساب حساب یک ترکه و چوب نیست
به خودت تنها فکر نکن
پای آبروی من و منطقه و بزرگان است
حالا خود دانی؟
گفتم خان چشم
به خودم تنها فکر نمی کنم
به سوی میدون بازی راه افتادم
در دل بارها خدا و اهل بیت را صدا زدم و از آنها کمک خواستم.
وقتی به حلقه ی مردم که دور تا دور میدون بازی ایستاده بودند رسیدم با تعجب به اطراف نگاه کردم
مثل اینکه تاریخ در حال تکرار بود
دقیقا مانند سال گذشته عماد تک و تنها در وسط میدون ایستاده بود در حالی که ترکه در یک دستش و پایه در دست دیگرش بود
با توکل بر خدا به میدون بازی رفتم
دست دراز کردم تا پایه را از عماد بگیرم
نگاه پر از غرورش را به من انداخت و سر تا پای مرا برانداز کرد
لبخندزنان ترکه را به سوی من دراز کرد و گفت اگر پایه را بهت بدم که دیگه کارت تمومه با اولین چوبی که بخوری از دو ( میدون بازی ) میری بیرون و وایه ی بازی به دلت میمونه بیا ترکه را بگیر لااقل یه دو بازی کرده باشی
خیلی بهم برخورد
حرفهایش مثل خوره به جونم افتاد
کفرم را در آورد
بزرگان مجلس نیز از حرف او عصبانی شدند
ترکه را گرفتم
نگاهی به اطرافیان انداختم
زیرچشمی هم نگاهی به خوانین و بزرگان مجلس کردم
می ترسیدم مستقیم نگاهشان کنم
یک آن به آسمان چشم دوختم دیدم روی پشت بامهای اطراف زنان روستا هم به تماشا نشسته اند
دل تو دلم نبود
خدایا این چه حکایتیست
پس از یک سال در به دری که دنبال او گشته بودم و او را پیدا نکرده بودم حال این وضعیست
باید او را اینجا و در حضور این همه جمعیت پیدا میکردم
مردم عادی به کنار باید او را در حضور این همه خان و خوانین و بزرگان میافتم
خدایا شکرت چه سرنوشتی برایم در نظر گرفته ای
در حالی که داشتم به این موضوع فکر میکردم دل را به دریا زدم و ترکه را روی هوا چرخاندم و طبق عادت همیشگی شروع کردم به رقص پا و دور میدون بازی چرخیدم و رقصیدم
یکی دو بار دور زدم در حالی که عماد از جایش تکان نمی خورد دقیقا مثل پارسال
پس از چرخیدن آمدم و رو به روی عماد قرار گرفتم….

این داستان ادامه دارد…..
با سپاس بیژن شیروانی

🌷🌷🌷 آتش خشم 🌷🌷🌷

قسمت نهم

روبروی عماد ایستادم. او دقیقا مثل سال گذشته با ته پایه خطی جلوی پای من کشید و سپس خطی هم جلوی خودش کشید.
فاصله این دو خط تقریباً به اندازه طول ترکه بود.
رو به من کرد و گفت این خط برای تو و این خط هم برای من
از جایم تکان نمی خورم و برایت جفت پا می ایستم و تو هم باید مثل من بایستی
من که دلخوشی از او نداشتم و
می دانستم اینطور بازی کردن برگ برنده ای است برای او
فوراً مخالفت خود را با ایستادن اعلام کردم و گفتم من قول نمیدم که جفت وایسم شاید برم شایدم نرم
تو خود دانی میخای برو نمیخای نرو
عماد که سرتا پا غرور بود و شادی تمام وجودش را پر کرده بود مثل یک سردار فاتح جنگ خنده ی بلندی سر داد و گفت باشه من سرجایم جفت پا می ایستم و تکان نمی خورم
تو هر جور دوست داری بازی کن و سپس ته پایه را روی خطی که برای خودش کشیده بود گذاشت و پاهایش را جفت کنار پایه گذاشته و مانند یک ستون استوار و بی حرکت ایستاد
منم نوک پای چپم را روی خطی که روبروی من کشیده بود گذاشتم و ترکه را روی سر گذاشته و آماده ی زدن شدم
نگاهی به عماد انداختم هنوز لبخندی روی لب داشت که باعث غضب من میشد
از انداختن ترکه منصرف شدم دوباره برگشتم به صف مردم و جایگاه بزرگان مجلس نگاه کردم
متوجه شدم که همه ی مردم و بخصوص خوانین با نگرانی و دلهره منتظر ترکه زدن من هستند
برای اینکه حواسم را جمع کنم و با آمادگی بیشتری بازی کنم دوباره ترکه را در هوا چرخاندم و یکبار دیگه دور میدون شروع به رقص پا کردم
جمعیت اطراف میدون برای اینکه بازی من و عماد را ببینند یکدیگر را هل داده و به جلو می آمدند
یکی از کسانی که میاندار بود و مردم را به عقب می راند پایه را از عماد گرفت و شروع به چرخاندن آن کرد
مردم کمی عقب رفتند و وسط میدون بازتر شد
دوباره پایه را به عماد داد و او سرجای خودش ایستاد
من پس از چرخیدن دور میدون در محل مورد نظر قرار گرفتم
ترکه را روی سر گذاشتم و در دل با طلب کمک از حضرت ابوالفضل آماده بازی شدم
اینبار تصمیم گرفتم به چشمان عماد نگاه نکنم مبادا دوباره ترس همراه با نگرانی به سراغم بیاید
در حالی که صدای های های بلندی سر میدادم برای خورد کردن روحیه ی حریف
منتظر فرصتی بودم که با تکان دادن پایه اش ترکه را با قدرت به او بزنم
در همین فکر بودم که یکباره صدای فحش و بد و بیراه از ته میدون بلند شد و در پی آن دو مرد با یکدیگر شروع به دعوا کردند
صدای ساز و نقاره قطع شد
آن دو نفر بدجوری با مشت و لگد به جان هم افتادند و عده ای نیز به طرفداری از آنها پرداختند و ودعوای مفصلی در گرفت
و با چوب و سنگ دمار از روزگار یکدیگر در آوردند
عده ای بی طرف که فقط شاهد دعوا بودند از ترس به هر سوی فرار میکردند مبادا سنگ یا چوبی به آنها بخورد
عماد هم از ترس به درون خانه ی یکی از اهالی رفت
اما من که از تعجب خشکم زده بود از جایم تکان نخوردم
پس از لحظه ای به خود آمدم و واقعیتش را بخواهید خوشحال شدم ……

این داستان ادامه دارد…….
با سپاس بیژن شیروانی

قسمت دهم

بالاخره با پا در میانی چند نفر قضیه دعوا به پایان رسید.محمدخان که حسابی کلافه شده بود و توقع نداشت در حضورش مردم به جان هم بیفتند به چند نفر از
تفنگچی هایش دستور داد کسانی که دعوا کردند را کت بسته به حضورش بیاورند.
وقتی که آنها را آوردند خان از آنها درباره علت دعوا پرس و جو کرد و با تعجب به غلوم که یکی از عاملان دعوا بود رو کرد و گفت مرتیکه چرا قبل از راه انداختن جر و دعوا به من نگفتی؟
حالا برید تا بعد تکلیفتان را روشن کنم
بعدها فهمیدم که علت دعوا این بوده که ایرج خان از غلوم خواسته یک دعوای الکی رو بده تا ساز و نقاره تعطیل بشه
آخه کسی پیدا نمی شد که عماد را سر جای خودش بنشونه
خلاصه به دستور محمد خان دوباره استاد سازنده شروع به نواختن ساز کرد و مردم هم در اطراف میدون بازی جمع شدند
یکی دو نفر از بچه های روستا ترکه بازی را شروع کردند
یکی از اهالی آمد کنار من و گفت محمد خان با تو کار دارد
نزد خان رفتم و سلام کردم
خان به من رو کرد و گفت پسر چکاره ای
خودم را معرفی کردم
گفت دلم می خواد امروز ثابت کنی که شیر بچه ی عشایری
برو توی میدون دوست دارم قشنگ بازی کنی . حواست رو جمع کن
سپس رو کرد به مردی که کنار من بود و گفت این پسره که بازی میکرد کجاست
برو بیارش منظورش عماد بود
عماد که گوشه ای ایستاده بود به میدون آمدو پایه را برداشت و منم ترکه را برداشتم
شروع به چرخیدن دور میدون کردم درحالی که ترکه را در هوا می چرخاندم
روبروی عماد ایستادم
بازم برای هردو نفرمان خط کشید و جفت پا ایستاد
ترکه را روی سر گذاشتم و باز هم از امامان و مخصوصاً حضرت ابوالفضل
کمک خواستم
به پاهای عماد چشم دوختم و منتظر یک اشتباه از طرف او شدم
با صدای بلندی های هایی گفتم و دست راست خود را تکان دادم و وانمود کردم که میخام با دست راست ترکه بندازم
عماد پایه را کمی به سمت چپش حرکت داد و در یک لحظه سمت راستش خالی شد. با دست چپ ترکه را با قدرت رها کردم.
یک آن صدای کل زدنهای زنانی که روی پشت بام ها نشسته بودند و غو کشیدن مردانی که دورتادور میدون بازی بودندبه هوا برخاست
تازه فهمیدم که ترکه به زانوی راست عماد خورده است.
یک لحظه قدرت روی پا ایستادن را
از دست داد.
کمی شل شد اما خودش را جمع و جور کرد
نگاهی به بزرگان و خوانین کردم.شادی و ذوق را در چهره تک تک آنها دیدم.
مخصوصاً محمد خان ایرج خان
عماد با عصبانیت پایه را پرت کرد و ترکه را برداشت
فورا پایه را برداشتم و طبق عادت همیشگی دور میدون به رقص پا پرداختم و پس از یکی دو بار چرخیدن در محل بازی روبروی عماد ایستادم.
از من خواست جفت پا بایستم ولی من قبول نکردم و هربار که عماد هی هی میکرد مانند غزال تیز پا از مقابلش دور میشدم و مجبور میشد که برای انداختن ترکه مرا دنبال کند
پس از چند بار بالا و پایین رفتن خسته شد و پایش دیگر او را یاری نمی کرد و نمی توانست به من برسد
حالا درد پایش را بیشتر حس میکرد
در یکی از حرکت کردنها ترکه را با دست چپ برای قوزک پای راستم رها کرد
انصافا از قدرت بالایی برخوردار بود
ترکه او دقیقا به زیر …….

این داستان ادامه دارد….
با سپاس بیژن شیروانی

قسمت یازدهم

ترکه او دقیقا به زیر روآر نزدیک تخت ملکی پایراستم خورد
به اندازه ی یک انگشت از محل دوخت روآر ملکی ام پاره شد ولی خوشبختانه به پایم ضربه نخورد
عماد از عصبانیت ترکه را پرت کرد. فوراً پایه را دو دستی بهش دادم که مبادا از ادامه بازی منصرف شود و خودم ترکه را برداشتم. دور میدون چرخی زدم.حرفهای بعضی از مردان کنار دو به من روحیه میداد.
آمدم تا روبروی عماد رسیدم. دیگه رمقی براش نمونده بود.
زانوی راستش او را یاری نمی کرد
دوباره جفت پا ایستاد اما بیشتر حواسش به پای راستش بود که مبادا دوباره ترکه بخورد.
آخه فکر میکرد من چپ کلم(چپ دست )
ترکه را روی سرگذاشتم و آماده انداختن ترکه شدم . پس از یکی دو بار هی کردن متوجه شدم عماد سمت راستش را بیشتر می پاید.
دریک لحظه وقتی که های کردم و دست چپم را بالا و پایین بردم با دست راست کشکک زانوی چپش را نشانه رفتم.
نوک ترکه درست همانجایی که دوست داشتم نشست.
بله اینبار هم با قدرت تیرم به هدف نشست.
صدای کل زنان و غو کشیدن های مردان کنار دو به هوا برخاست.
درحالی که به جمع بزرگان نگاه میکردم همراه با هلهله ی جمعیت از روی شادی و خوشحالی ترکه را رو به آسمان گرفته و همراه با رقص پا چنان غویی کشیدم که گویی در برابر دشمن پیروز شده ام
عماد که دنیا روی سرش خراب شده بود هر جور بود خودش را سرپا نگه داشت و وانمود میکرد که این ترکه هایی که خورده چندان کاری نبوده است.
وقتی که دیدم قصد ادامه بازی دارد ترکه را به او دادم و پایه را برداشتم
عماد که سرجایش خشک و بی روح ایستاده بود منتظر من شد که پس از چرخیدن و رقص پا روبرویش بایستم
ایستادم عماد که دیگر نای راه رفتن نداشت پس از چند بار بالا و پایین رفتن داخل میدون از روی ناچاری ترکه اش را انداخت که اصلاً به پایه هم نخورد چه برسد به من
ترکه را برداشتم و شروع کرد م به رقص پا در حالی که فکر میکردم چگونه او را از میدون بازی بیرون کنم
عماد که درمانده بود کدام طرفش را بپاید ایستاد و من روبرویش در فکر تمام کردن کار بودم.
ترکه را چندباری روی سرم فشار دادم و بالا و پایین کردم
مثل اینکه امروز روزمن بود
چرا که هر جور میخاستم ترکه به پای حریف می خورد
بازم در دل گفتم یا ابوالفضل کمک کن تا کلکش را بکنم
ترکه را با دست چپ انداختم.
ترکه رها شده مانند تیری که از چله کمان رها شده باشد با سرعت و قدرت باورنکردنی به زانوی پای راست عماد خورد درست همان جایی که ترکه ی اول خورده بود
باز هم صدای کل بود و همهمه که از زمین به هوا برخاست
عماد روی زمین ولو شد و از درد.به خود می پیچید. زیر بغلش را گرفتند و از دو بیرون بردند
ایرج خان صدایم زد و گفت بیا اینجا
به سوی خان رفتم و سلام کردم
تمام بزرگان و خوانین بجز محمد خان از روی صندلی برخاستند و با کف زدن مرا تشویق کردند
سپس محمدخان نگاهی به من کرد و با اینکه قصد داشت زیاد خوشحالی خود را بروز ندهد گفت پسر تو امروز کاری کردی که با خیال راحت شب بخوابم
به پدرت بگو سری به من بزند
بعد رو به ایرج خان کرد ودر گوشش چیزی گفت
ایرج خان به من گفت شبی یکی را میفرستم همراهش بیا خونه کارت دارم
در حالی که از خوشحالی روی پا بند نبودم چشمم به عماد افتاد که به دیوار.تکیه داده بود و درد می کشید
یک آن یاد یکسال قبل افتادم که چه بر من گذشته بود
“قره محک ریشه محک مورد آذرچوق و ..”

پایان فصل اول
با سپاس بیژن شیروانی

آخرين اخبار
پر بحث ترين
تابناك وب
تابناك وب
تابناك وب
تابناك وب
تابناك وب
تابناك وب
محل كد آمار